|
|
|
|
|
روایت اول - مریوان سه نفری کنار جاده ایستاده بودند. تفنگ ها شان را حمایل شانه کرده و چشم به جاده دوخته بودند. ماشینی از دور پیدا شد. پسرک گفت : « نکند از ضد انقلاب باشند؟» مرد لباس پلنگی سری تکان داد. پسرک گفت : « اگر از ضد انقلاب باشند کارمان ساخته است. » ماشین جلوی پایشان ایستاد. مرد لباس پلنگی آرام گفت : « طوری برخورد کنید که فکر کنند از خودشان هستیم.» مرد لباس پلنگی پرید بالا. پسرک هم که مردد بود ، معطل نکرد و سوار شد. ماشین راه افتاد. پسرک از راننده پرسید : « کجا می روید؟ » مرد سبیلو جواب داد : « مریوان ، اما نه توی شهر. دیگر نمی شود توی شهر هم رفت. شهر به دست آنها افتاده؛ چند روزی می شود. از وقتی که این فرمانده ی جدیدشان آمده، آواره ی کوه و بیابان شده ایم. اسمش هم حاج احمد است...» پسرک کمی مکث کرد و پرسید : « حالا شما کجا هستید؟ » « رفته ایم توی دهات. آن جا هم مردم کمکمان نمی کنند. این حاج احمد کاری کرده که همه علیه ما باشند. اگر دستم به او برسد با همین دست هایم خفه اش می کنم...» ... ... مرد لباس پلنگی دستش را روی ماشه برد و گفت : « حالا! »... ماشین آرام ایستاد. مرد لباس پلنگی از ماشین پیاده شد و راننده را از جایش کشید بیرون و به پسرک گفت : « تو رانندگی کن...» مرد سبیلو سرش را انداخته بود پایین. پسرک بلند گفت : « اگر حاج احمد را ببینی چطوری خفه اش می کنی؟ باید به عرض شما برسانم که حاج احمد همین جا در خدمت شما هستند» روایت دوم - دو کوهه مشغول وضو گرفتن بود. چند روز بیشتر به شروع عملیات نمانده بود. فکر اینکه مهمات به مقدار کافی ندارند آزارش می داد. در همین فکر و خیال ها بود که دستی را بر شانه اش احساس کرد. برگشت. پیرمردی بود با لباس بسیجی؛ چهره ی پیرمرد خیلی برایش آشنا بود. پیرمرد بدون اینکه چیزی بپرسد گفت : « تا ائمه رو دارید نگران نباشید. در این عملیات پیروز می شوید. نام عملیات بعدی تان هم بیت المقدس است. بعدش هم تو می روی لبنان و دیگر بر نمی گردی... » بعد از پیروزی عملیات ، حاج احمد با گریه این موضوع را برای هم رزمانش تعریف می کرد. روایت سوم – خرمشهر اذان ظهر را گفتند. صدای توپ ها و تانگ ها یک لحظه قطع نمی شدند. نیروها از هر طرف به سوی شهر روان بودند. یک دفعه تمام بیسیم ها به صدا در آمد: « من احمد متوسلیان ، به کلیه ی واحد ها خبر پیروزی می دهم. خرمشهر آزاد شد. خرمشهر ... » بسیجی ها ، خوشحال از پیروزی پرچم فتح را بالای تانک های سوخته به اهتزاز در آورده بودند. یکی از بچه ها گفت : « نگاه کنید! حاج احمد است. » ماشین جیپ کنار تانک ایستاد. حاج احمد با دو عصا پیاده شد. با دست برجک تانکی که برجکش افتاده بود را نشان داد و گفت : « این تانک به احترام شما کلاهش را برداشته است! » خندیدند. همه خندیدند. رادیو مارش پیروزی سرمی داد. خونین شهر، دوباره خرمشهر شده بود... روایت چهارم - لبنان چهاردهم تیرماه 1361 ، حاج احمد متوسلیان به همراه سید محسن موسوی ، تقی رستگار مقدم و کاظم اخوان حین عزیمت به بیروت در یک پست ایست و بازرسی متعلق به شبه نظامیان مارونی حزب کتائب، موسوم به برباره – در فاصله ی 40 کیلومتری بیروت – متوقف و به رغم مصونیت دیپلماتیک ، دستگیر و توسط تروریست های تحت امر رژیم تل آویو به گروگان گرفته می شوند... حرف پیرمرد درست بود؛ حاج احمد متوسلیان هنوز برنگشته است!... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سيد محمد علي جمال زاده ، فرزند جمال الدين واعظ همداني معروف به اصفهاني ، در سال 1309 ه . ق در اصفهان متولد شد . مقدمات را در تهران آموخت و در سال 1326 ه . ق به بيروت رفت و دوره متوسطه را در آنجا به پايان برد و در سال 1328 ه .ق از راه مصر عازم پاريس شد . جمال زاده را آغاز گر واقع گرايي در نثر معاصر فارسي و پدر داستان نويسي دانسته اند . در اين داستان ها ، گوشه هايي از زندگي ايرانيان در دوره مشروطه به صورت انتقادي و با نثر ساده ، طنز آميز وآكنده از ضرب المثل ها و اصطلاحات ميانه بيان شده است . در زير گوشه اي از داستان كباب غاز يا رساله در حكمت مطلقه ي « از ماست كه بر ماست » نظري مي افكنيم . « كباب غاز » قسمت اول – شب عيد نوروز بود و موقع ترفيع رتبه. در اداره با هم قطارها قرار و مدار گذاشته بوديم كه هر كس ، اول ترفيع رتبه يافت به عنوان وليمه كباب غاز صحيحي بدهد ، دوستان نوش جان نموده و به عمر و عزتش دعا كنند. زد و ترفيع رتبه به اسم من درآمد . فوراً مسئله ميهماني و قرار با رفقا را با عيالم كه به تازگي با هم عروسي كرده بوديم ، در ميان گذاشتم . گفت :« تو شيريني عروسي هم به دوستانت نداده اي و بايد در اين موقع درست جلويشان درآيي ولي چيزي كه هست چون ظرف و كارد و چنگال براي دوازده نفر بيش نداريم يا بايد باز يك دست ديگر خريد و يا بايد عده ميهمان بيشتر از يازده نفر نباشد كه با خودت بشوند دوازده نفر » گفتم :« خودت بهتر مي داني كه در اين شب عيدي ماليه از چه قرار است و بودجه ابداً اجازه ي خريدن خرت و پرت تازه نمي دهد و دوستان من هم از بيست و چهار نفر كم تر نمي شود » گفت :« تنها همان رتبه هاي بالا را وعده بگير و بقيه را نقدا خط بكش و بگذار سماق بمكند » گفتم اي بابا خدا را خوش نمي آيد . اين بدبخت ها سال آزگار يك بار برايشان چنين پايي مي افتد و شكم ها را مدتي است صابون زده اند كه كباب غاز بخورند و ساعت شماري مي كنند چه طور است از منزل يكي از دوست و اشنايان يك دست ظرف و لوازم عاريه بگيريم » با اوقات تلخي گفت :« اين خيال را از سرت بيرون كن كه محال است در ميهماني اول بعد از عروسي بگذارم از كسي چيزي عاريه وارد اين خانه بشود . مگر نمي داني كه شكوم ندارد و بچه اول مي ميرد ؟» گفتم :« پس چاره اي نيست جز اينكه دو روز ميهماني بدهيم . يك روز يك دسته بيايند و بخورند و فرداي آن روز دسته اي ديگر .» عيالم با اين ترتيب موافقت كرد و بنا شد روز دوم عيد نوروز دسته اول و روز سوم دسته دوم بيايند . اينك روز دوم عيد است و تدارك و پذيرايي از هر جهت ديده شده است ، علاوه بر غاز معهود ، آش جو اعلا و كباب بره ممتاز و دو رنگ پلو و چند جور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است . درتختخواب گرم و نرم تازه اي لم داده بودم و به تفريح تمام مشغول خواندن حكايت هاي بي نظير صادق هدايت بودم . درست كيفور شده بودم كه عيالم وارد شد و گفت :« جوان ديلاقي ، مصطفي نام آمده مي گويد پسر عموي تني توست و براي عيد مباركي شرفياب شده است .» مصطفي پسر عموي دختر دايي خاله مادرم مي شد . جواني به سن بيست و پنج يا بيست و شش . لات و لوت و آسمان جل و بي دست و پا و پخمه و تا بخواهي بدريخت و بد قواره . الحمد الله كه سالي يك مرتبه بيشتر از زيارت جمالش مسرور و معشوف نمي شدم . به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلاني هنوز از خواب بيدار نشده و شر اين غول بي شاخ و دم را از سر ما بكن . گفت : « به من دخلي ندارد . ما شا الله هفت قرآن به ميان پسر عموي خودت است . هر گلي هست به سر خودت بزن .» ديدم چاره اي نيست و خدا را هم خوش نمي آيد اين بي چاره را كه لابد از راه دور و دراز با شكم گرسنه و پاي برهنه به اميد چند ريال عيدي آمده نا اميد كنم . پيش خود گفتم « در چنين روز مباركي صله ارحام نكني كي خواهي كرد .» لهذا صدايش كردم . سرش را خم كرد وارد شد .ديدم ما شا الله چشم بد بدور واترقيده اند قدش دراز و تك و پوزش كريه تر شده است . گردنش مثل گردن همان غاز مادر مرده اي بود كه همان ساعت در ديگ مشغول كباب شدن بود . از توصيف لباسش بهتر است بگذرم ولي همين قدر مي دانم كه سر زانو هاي شلوارش كه از بس شسته بودند به قدر يك وجب خورد رفته بود چنان باد كرده بود كه راستي راستي تصور كردم دو راس هندوانه از جايي كش رفته و در آنجا مخفي كرده است . مشغول تماشا و برانداز اين مخلوق كمياب و شيء عجاب بودم كه عيالم هراسان وارد شد ، گفت :« خاك بر سرم ، مرد حسابي اگر اين غاز را براي ميهماني هاي امروز بياورم براي ميهمان هاي فردا از كجا غاز خواهي آورد ؟ توكه يك غاز بيشتر نياورده اي و به همه دوستانت هم وعده كباب غاز داده اي !» ديدم حرف حسابي است و بد غفلتي شده ، گفتم :« آيا نمي شود نصف غاز را امروز و نصف ديگرش را فردا سر ميز آورد ؟» گفت :« مگر مي خواهي ابروي خودت را بريزي ؟ هرگز ديده نشده كه نصف غاز سر سفره بياورند . تمام حسن كباب غاز به اين است كه دست نخورده و سر به مهر روي ميز بيايد .» حقاً كه حرف منطقي بود و هيچ برو برگرد نداشت . پس از مدتي انديشه و استشاره چاره اي منحصر بفرد را در اين ديدم كه هر طور شده تا زود است يك غاز ديگر دست و پا كنيم . به خود گفتم اين مصطفي گرچه زياد كودن و بي نهايت چلمن است ، ولي پيدا كردن يك دانه غاز در شهر بزرگي مثل تهران كشف امريكا و شكستن گردن رستم كه نيست . لابد اين قدر ها از دستش ساخته است . به او خطاب كرده گفتم : « مصطفي جان ، لابد ملتفت شده اي مطلب از چه قـــرار است . مي خواهم امروز نشان بدهي كه چند مرده حلاجي و از زير سنگ هم شده يك عدد غاز خوب و تازه به هر قيمتي شده براي ما پيدا كني .» مصطفي به عادت معهود ابتدا مبلغي سرخ و سياه شد و بالاخره صدايش بريده بريده مثل قلياني كه آبش را كم و زياد كنند از ني پيچ حلقوم بيرون آمد و معلوم شد مي فرمايند :« در اين روز عيد قيد غاز را بايد به كلي زد از خيال بايد منصرف شد چون كه در تمام شهر يك دكان هم باز نيست .» با حال استيصال پرسيدم :« پس چه خاكي به سرم بريزم » با همان صدا آب دهن را فرو برده ، گفت : «واله چه عرض كنم ، مختاريد ولي خوب بود ميهماني را پس مي خوانديد .» گفتم :« خدا عقلت بدهد ، يك ساعت ديگر مهمان ها وارد مي شوند . چه طور پس بخوانم .» گفت :« خودتان را بزنيد به نا خوشي و بگوييد طبيب قدغن كرده ؛ از تخت خواب پايين نياييد .» گفتم :« همين امروز صبح به چند نفرشان تلفن كردم چطور بگويم نا خوشم ؟» گفت :« بگوييد غاز خريده بودم سگ برد !» گفتم :« تو رفقاي من را نمي شناسي ، بچه قنداقي كه نيستند كه هر چه بگويم آن ها هم مثل بچه آدم باور كنند . خواهند گفت مي خواستي يك غاز ديگر بخري و اصلاً پا پي مي شوند كه سگ را بياور تا حسابش را دستش دهيم .» گفت :« بسپاريد اصلاً بگويند آقا منزل تشريف ندارند و به زيارت حضرت معصومه رفتند .» ديدم زياد پرت و پلا مي گويد . گفتم :« مصطفي مي داني چيست . عيدي تو را حاضر كرده ام . اين اسكناس را مي گيري و زود مي روي كه مي خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن عمو جانم سلام برساني و بگوئي اين سال نو به شما مبارك باشد و هزار سال به اين سال ها برسيد .» ولي معلوم شد كه فكر و خيال مصطفي جاي ديگري است ؛ بدون آنكه اصلاً به حرف هاي من گوش داده باشد ، دنباله افكار خود را گرفته ، گفت :« اگر ممكن باشد ، شيوه اي سوار كرد كه امروز مهمان ها دست به غاز نزنند مي شود غاز را فردا از نو گرم كرده دوباره ، سر سفره آورد .» اين حرف كه در بادي امر زياد بي پا و بي معني به نظر مي آمد ، كم كم وقتي درست آن را در زوايا و خفاياي خاطر و مخيله نشخوار كردم ، معلوم شد آن قدر ها هم نا معقول نيست و نبايد سرسري گرفت . هر چه بيشتر در اين باب دقيق شدم ، يك نوع اميدواري در خود حس نمودم و ستاره ي ضعيفي در شبستان تيره و تار درونم درخشيدن گرفت . رفته رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفي نموده گفتم :« اولين بار است كه از تو يك كلمه حرف حساب مي شنوم ولي به نظرم اين گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد . بايد خودت مهارتي به خرج بدهي كه احدي از مهمانان در صدد دست زدن به اين غاز برنيايد .» « ادامه دارد... » |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
آن پيشواي پاكان ، آن پيشاني تابان ، آن مهندس بي باك ، آن زاده اراك ، آن ساكن ملك بي قراري ، آن عامل شهرداري ، آن رفيق گودي ، آن كه از اول بودي ، آنكه زن مي گيرد به زودي ، مولانا شيخ امير محمد شيخ داودي از رفيقان قديم بود واز دوست داران حليم و نقل است روزي كارفرمايي و پيمانكاري و كارگري را اختلاف اوفتاد چون شعله منازعه بالا گرفت حكومت به شيخ بردند فرمود هر سه مستوجب عقوبتند و سياست بايد گردند سبب پرسيد فرمود كارفرما را بايد تاديب كرد از آن كه گوشه عافيت به سبب رقابت رها كند و خود را در مهلكه اندازد و خانه خويش را خراب كند و عمر و وقت و پول ضايع سازد و كفران نعمت كند و ايراد الكي گيرد و جانش بالا بيايد تا 2 زار پول دهد و پيمانكار رابايد مجازات كرد كه كار ماست مال كند و صورت وضعيت غلط دهد و دبه كند و پول عمله جات بخورد و ده تا كار زخمي كند و يكي به انجام نرساند و رشوه دهد و كار خراب كند و در نقشه فيري بزند و سر كارگر را بايست كوفت كه كار نكند و غر بزند و روزي ده بار خلا رود و مال صاحب مرده را نفله كند و ملات را خوب ورز ندهد و دبه كند و همشهريان به منزل آورد و از زير كار در برود و ابزار ضايع كند و استمبلي گم كند و دل نسوزاند ! و نقل است شبي وي را با حريفان و نيكان و رفيقان – من جمله شيخي از گرجستان - ( كه در وقتش ذكرش بياوريم ) ملازمتي بود شيخ را گفتند بيتي بفرماي فرمود : آنان كه روي نقشه همي لامپ مي زنند آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند كه خلق ضجه ها بر كشيدند و نعره ها سر دادند و گريبان دريدند. و او را گفتند چندان كه آش خور بودي بفرماي آش را با چه بايست خورد كه بر شكم بسازد و نفخ نيافزايد؟ فرمود با جاش! و شيخ را پرسيدند زن ذليل به چه ماند فرمود به نفر دوم زنبه كه بار كشد آن سان كه يار كشد ! و نقل است او را چون از طياره ي دبي پياده همي شد از سفر پرسيدند فرمود : جاهايي رفتيم و چيز هايي ديديم و حرفهايي زديم و كارهايي كرديم ........ و حال كه آمديم بيش نگوييم . و او را پرسيدند بهترين اشيا كدامست فرمود: آجر. و پرسيدند بدترين كدام؟ فرمود: آجر. گفتند: بيافزاي. فرمود: آنگاه بهترين است كه تو بر سر آجر بكوبي ديوار بدان راست گرداني و آن دم بدترين است كه آجر بر سر تو بكوبد . و او را پرسيدند : اگر تو را منصبي معلوم گردد كدام مركب بر خويش بر گزيني؟ فرمود فرغون را كه بسيار رهوار است و سالار است و بسيار است و نه گاز دارد كه تند برود و نه ترمز كه ببرد و ديگر آنكه رسم وفا نبود ياران صديق را كه چون به جايي رسيدند، اصحاب قديم را فراموش كنند. مصرع : اگر رفيق شفيعي درست پيمان باش و او را گفتند كدامين مقام است كه وصال آن در سر مي پروری؟ فرمود :چنانچه بخت يار شد و اقبال استوار و چرخ قضا گزندي به جريده ي قدر نرساند و طي مدارج علمي و اداري مرا ميسر گردد خواهم كه نايب شوم ! و فرمود شاقول خوب است و شمشه خوبست و تراز خوبست و تيلیت نوشابه خوبست و كنترات خيلي خوب است و دبه خيلي خيلي خوبست و ريزش مو بد است و جنس چيني خوبست و بشکه بسیار لازم است. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
و قال علی عليه السلام : انّ للولد علي الوالد حقاً و انّ للوالد علي الولد حقاً، فحقّ الولد علي الوالد ان يطيعه في كلّ شيءٍ الّا في معصيه الله سبحانه و حقّ الولد علي ان يحسّن اسمه و يحسّن ادبه ، يعلّمه القران ( نهج البلاغه جلد 6 شماره 391 از كلمات قصار حضرت علي عليه السلام ) موضوع مورد بحث درباره حقوق والدين بر عهده اولاد و حقوق اولاد بر عهده والد بود و قبلاًحقوق والدين بر عهده اولاد مطرح و بر رسته تحرير درآمدو هم اكنون بحول و قوه الهي با الهام از فرمايشات امام المتقين و مولي الموحدين و امام الاولين و الاخرين و عدل مطلق و شجاعت مطلق و فرياد رس مظلومين و مغلوب كننده ظالمين و قطع كننده اصول شرك و كفر و الحاد امير المومنين علي ابن ابي طالب عليه السلام و با الهام از ادله اربعه يعني 1- كتاب الله و قران كريم 2- سنت و اخبار و احاديث و روايات معتبره از چهارده معصوم سلام الله عليهم اجمعين 3- عقل و خرد كه پيامبر باطني و فطري است 4- اجماع علماء اسلام و فقهاء عالي مقام از متقدمين و متأخرين درباره حقوق اولاد بر عهده والدين و بالاخص بر عهده والد بحث و بررسي و تحقيق بعمل خواهد آمد. در فرمايشات فوق كه از حضرت علي عليه السلام مرقوم شد آن حضرت فرموده است : « اولاد بر عهده پدر سه حق دارد 1- اينكه پدر بايد اسم و نام نيكو و پسنديده براي اولاد انتخاب و کند 2- بايد نيك و بسيار خوب تربيت كند 3- به او قرآن تعليم كند .» علاوه بر حقوق مادي از قبيل غذا و پوشاك و مسكن حقوق معنوي و انساني اولاد بر عهده پدر است كه بايد رعايت شود. از بدو تولد فرزند تا وقتي كه قادر به تامين مايحتاج زندگي باشد و داراي درآمدي باشد كه بتواند هزينه زندگي و معاش خود تامين كند و امرار معاش كند بر عهده والد ( پدر ) است ولي بعد از آن كه به حد بلوغ رسيد و داراي شغل و كسب و كار شد و داراي قدرت و توان جسمي بود كه به كاري بپردازد و كاري بتواند انجام دهد براي او ميسر باشد و بالفعل تحصيل ما يحتاج زندگي براي وي ممكن باشد هزينه و مخارج جهت امرار معاش بر عهده خود فرزند است ولي تا وقتيكه قادر به تحصيل معاش و ما يحتاج زندگي نيست مخارج و هزينه زندگي و نفقات ضروري بر عهده پدر است. و اما حقوق اولاد بر عهده پدر همانطور از فرمايشات حضرت علي عليه السلام استفاده مي شود و بلكه صراحتاً آن حضرت بيان فرموده است عبارت است از: |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سوال : پوشش ظاهری و اساساً آرایش ظاهر باید چگونه باشد؟ آیا اسلام برای این امر محدودیتی قائل شده است؟ جواب : اسلام چون دین کاملی است باید برای این موضوع هم مثل سایر موضوعات، ارائه ی طریق کرده باشد. اما ارائه طریق به معنی طرح جزئیات و تعیین تمامی مصادیق در همه زمان ها و مکان هاست؟! خیر – زیرا چنین چیزی نه در این مورد (که ظاهر و پوشش است) بلکه در هیچ موضوعی ممکن نیست. زیرا پیشرفت دائم بشری و تعاملات اجتماعی دائماً صحنه های جدیدی می آفریند. پس ما نباید توقع اعلام جزئیات و مصداق ها را داشته باشیم. بلکه باید منتظر ترسیم خطوط کلی و بیان احکام اساسی باشیم. پیامبر عظیم الشان اسلام که بنا به فرموده ی قرآن ، اسوه ی حسنه ی مسلمین هستند بیشترین سهم از درآمد خود را به خرید عطر اختصاص می دادند و به آراستن ظاهر خود اهمیت می دادند؛ موهای مبارک را دائماً شانه می کردند ؛ روغن می زدند ؛ لباس های مرتب و تمیز می پوشیدند و هنگامی که برای آراستن مو و صورت خود نگریستند در پاسخ به یکی از همسرانشان که با تعجب عرض کرد شما رسول ا… هستید ، آیا این کار لازم است؟ فرمود : «خداوند دوست دارد وقتی مومنی برادر مومنش را می بیند خود را آراسته سازد.» و نیز امیرالمومنین هنگامی که با غلامشان دو لباس خریدند لباس گران قیمت تر را به غلامشان بخشیدند و وقتی او عرض کرد که شما خلیفه ی مسلمین هستید فرمود تو جوانی و این لباس برای تو مناسب تر است. و حتی ما برای موقع روغن زدن مو نیز دعا داریم. حال با ذکر موارد فوق آیا می توانیم بگوئیم پس هر کس هر طور خود را آراست نه تنها گناه نکرده بلکه به مستحبات نیز عمل کرده است؟ خیر! زیرا همین شرع «لباس شهرت» را حرام دانسته است و لباس شهرت یعنی آنکه پوششی داشته باشیم که جلب توجه کند و نیز «تشبّه به کفار» را حرام دانسته یعنی ما حق نداریم یعنی ما حق نداریم ظاهری داشته باشیم که به کفار شبیه باشد.چرا؟! برای آن که مرز بین مومن و غیر مومن مشخص شود. برای آن که انسانهای شیطان صفت در ما طمع نبندند و به محض مشاهده ی ظاهر ما لااقل در ما طمع نکنند و ما را شکار مناسب خود نبینند: سعدیا لشکر خوبان به شکار دل ما گو میایند که ما صید فلان گردیدیم و اجمالاً اینکه بدانند آنها را بر ما راهی نیست و از طرف دیگر مومنان با دیدن ما قوت قلب بگیرند و احساس کنند تنها نیستند و شاید سرّ اینکه بعضی نشانه های ظاهری (نظیر انگشتر عقیق و ...) برای مومنین ذکر کرده اند همین باشد. بنابراین ما چهارچوب های کلی را به وضوح داریم. پس در هر عصری و هر زمانی باید خودمان را با آن تطبیق دهیم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
روبه روی دانشگاه غوغائی است. بفرمائید! همه جور کتاب، کم یاب، نایاب، پیش دانشگاهی، راهیان، جزوه، رزمندگان، عجله کنید، بفرمائید طبقه ی بالا دیدن کنید، تخفیف... من هم همراه جمعیت بالا و پائین می روم. یک جا نوار انگلیسی دارد می خواند که : َهوْ اُلد آر یو، دو یو گو تو ... یک جا هم صدا می کردند که بفرمائید ناهار حاضر است. نمی دانم دنبال چه کتابی بودم. شاید کتاب های کنکور و پیش دانشگاهی که این روز ها خوراک ماست. یک جا دیدم جوانی پیرمردی را صدا کرد : استاد! استاد! من هم گوشهایم را تیز کردم. مصاحبه چی بود که می خواست نواری را پر کند. نمی دانم برای کجا. " استاد به چند سوال پاسخ می دهید؟ " آن مرد با مصاحبه کننده به راه افتاد و من هم به دنبال آن ها؛ تا داخل پاساژی شدیم که ضبطی بود و نوار آن حول محوری می چرخید. خودتان را معرفی و بفرمائید یک فرزند خوب چه ویژگی هایی دارد؟" پیرمرد پاسخ داد: به نام خدا. حرف گوش می دهد، سرکش و تندخو نیست، درس می خواند... به صحبت ها گوش می دادم. اما قبل از این ماجرا صحنه ای را دیده بودم که داشتم آن را با خودم در میان می گذاشتم و آن باز بودن قرآن کریم بود با خطی زیبا پشت شیشه ی یکی از کتاب فروشی ها و این سوره ی کریمه که : بسم الله الرحمن الرحیم * قد اَفْلَحَ المومنون * الذین هُم فی صَلاتِهِم خاشِعون * و الذین هُم عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضون * و الذین هُم لِلزَّکوﺓ فاعلون ... تا آنجا که و الذین هم لِاَماناتِهِم و عَهدِهِم راعون چه کلمات عجیب و راه گشایی ! فَتَبارَکَ الله اَحسَنَ الخالِقين * اولئکَ هُمُ الوارِثون * علی صَلَواتِهِمْ يُُحافِظون... ای کاش مصاحبه چی از من می پرسید و من آنگاه آدرس آن کتاب فروشی را می دادم و او می رفت دنبال دوربین عکاسی؛ می رفت دنبال کاغذ خوب و قلم درشته و دنبال ذهن پویا و دنبال مهجور بودن قرآن. و دنبال این که آب در کوزه و ما... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||